حمد الله مستوفى قزوينى

502

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

ورا خواند ناقص « 1 » از اين مردمان * به دل زين شدندش همه بَدگمان مخالفت بعضى لشكر يزيد « 2 » و به اطاعت آمدنشان نهادند از آنجا سوى حمص سر * به سوى حَكَم از وليدش گهر شدند حمصيان يارِ آن مردمان * به دل با يزيد اندر آن بدگمان 20 حَكَم را زِ پشت وليد « 3 » آن سپاه * سپردند ميرى و شد رزمخواه طلبكارِ خونِ وليد اندر آن * شدند از يزيد آن دلاور سران چو پيش يزيد آگهى شد به راه * دو لشكر فرستاد پيكارخواه ز پيش و پَس حمصيان لشكرى * درآمد ، بكوشيد در داورى زِ حمصى چو چندى تبه گشت مرد * به عجز آمد و صلح درخواه كرد 25 بر آن صلح كردند كان شهريار * دهد رزق آن مردمان برقرار به بيعت درآورد سر آن سپاه * حَكَم يافت ز آن كار زندان و چاه گروه فلسطين و اردن همان * شدند با يزيد اندر آن بدگمان فرستاد لشكر بديشان يزيد * كه با طاعت آن قوم را آوريد از آن گشت صافى همه مُلكِ شام * برون كس زِ فرمانش ننهاد گام 30 به كار بزرگى و شاهى يزيد * ز دانش زبانها همى بازديد امارت منصور جمهُور بر ايران چو بودند عمّال گشته قوى * منىّ هريكى كردى از بَدخوى بيفگند عمّال پيشين ز كار * فرستاد از دست خود كاردار

--> ( 1 ) ( ب 17 ) . وى را يزيد ناقص از آن‌رو گفتند كه آنچه را وليد بن يزيد بر مقررى كسان افزوده بود و هركس را دَه بيشتر داده بود ، پس از كشته شدن وليد بكاست و مقررىهايشان را به وضعى كه در ايام هشام بن عبد الملك بوده بود ، باز برد . نخستين كسى كه او را بدين نام ناميد ، مروان بن محمد بود و او را ( ناقص بن وليد ) مىناميد و كسان به اين سبب او را ناقص ناميدند . ( طبرى ، 10 / 4387 ) ( 2 ) عنوان . در اصل : لشكر بزيد . ( 3 ) ( ب 20 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ست وليد .